|
گفتي بمان! مي خواستم ، اما نمي شد! دستِ دلم پيش تو رو شد آه اي عشق در ورطهاي از عشق و عقل افتاده بودم ميخواستم ناگفتههايم را بگويم گفتي كه: «تا فردا خداحافظ»، ولي آه
من که می دانم که روزی مرگ من سر می رسد
صد مسافر آمد اما هيچكس عاشق نبود
گر من ز مي مغانه مستم، هستم، گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم، هر طايفهاي بمن گماني دارد، من زان خودم، چنانكه هستم هستم
فقط هیچ و هیچ
نه چراغ چشم گرگی پیر
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ایست باری نرسید آن ماهی که به تو پرتویی رساند دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
تورا گم کرده ام امروز
وحالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد وسنگينند وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود،برايم چشم هاي تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بي تاب ودلگيرم کجا ماندي
به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم |
About
آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1384 Links |