تبليغاتX
به یاد باران

به یاد باران

عاشقانه ها

گفتي بمان! مي خواستم ، اما نمي شد!
گفتي بخوان! بغض گلويم وا نمي شد!


گفتم که مي ترسم من از ، سِحر نگاهت
گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد!

گفتي: نگاهم كن - ببين - آهسته د‌يد‌م
راهي نبود‌ از مرزِ مي‌شد‌ تا نمي‌شد‌

د‌ستِ د‌لم پيش تو رو شد‌  آه  اي عشق
راز نگاهم كاشكي افشا نمي‌شد‌

د‌ر ورطه‌اي از عشق و عقل افتاد‌ه بود‌م
چون عشق تو د‌ر حجم عقلم جا نمي‌شد‌

مي‌خواستم ناگفته‌هايم را بگويم
يا بغض مي‌آمد‌ سراغم يا نمي‌شد‌

گفتي كه: «تا فرد‌ا خد‌احافظ»، ولي آه
آن شب نمي‌د‌انم چرا فرد‌ا نمي‌شد‌؟

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت4:36توسط مسافر | |

من که می دانم که روزی مرگ من سر می رسد

لحظه ویرانی من سهل واسان می رسد

من که می دانم که تا سر گرم بزم مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ وادمی قول وقراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت8:13توسط مسافر | |

صد مسافر آمد اما هيچكس عاشق نبود
هيچ كس حتي خودش هم با خودش صادق نبود
هيچ كس آينه اي از آب در دستش نداشت
توشه اي جز كوله بار خواب ، در دستش نداشت
هيچ كس بي چتر در باران شيدايي نرفت
هيچ كس تا گم شدن تا مرز پيدايي نرفت
هيچ كس با همرهش از فصل دل كندن نگفت
از مسافر ، از سفر ، از شوق ، از رفتن نگفت
هر كسي در بغض مه ، راهي به جايي جست و رفت
دست از مشق سفر ، از عاشقي ها شست و رفت
از كسي ردي ، نشاني ، خاطري پيدا نبود
راه بود و ماه بود و عابري پيدا نبود

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت6:20توسط مسافر | |

گر من ز مي مغانه مستم، هستم،

گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم،

هر طايفه‌اي بمن گماني دارد،

من زان خودم، چنانكه هستم هستم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت0:23توسط مسافر | |

     فقط

               هیچ

                              و

                                       هیچ

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت4:26توسط مسافر | |

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه سکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت0:11توسط مسافر | |

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ایست باری

نرسید آن ماهی که به تو پرتویی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت10:7توسط مسافر | |

تورا گم کرده ام امروز

 وحالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سرد وسنگينند

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نمي داني چه غمگينند

چراغ روشن شب بود،برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام

بي تاب ودلگيرم

کجا ماندي

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت0:2توسط مسافر | |

به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم اینو از توخواستم
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب وخوش باش تا ابد بغض صدامی
تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم توکنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض لحظه هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم ازتنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد
گریه می کرد...

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت2:13توسط مسافر | |

چه خوش است پیش زلفت سر شکوه باز کردن

                                                                  گله های روز هجران زشب دراز کردن

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت1:31توسط مسافر | |